تبليغاتX
حي علي الجهاد
برادران! امروز، روز عاشوراست!

 

5‌شنبه بود سي‌ام ارديبهشت61، حاج احمد با همان عصايي كه زير بغل داشت، آمد روي چهارپايه ايستاد و پشت ميكروفن قرار گرفت. لحظه‌اي در سكوت با دقت به چهره‌ي بچه‌ها نگاه كرد و بعد گفت:

"برادران! ما وقتي از تهران آمديم قول داديم تا خرمشهر را از دست دشمن نگيريم، بازنگرديم. الان دشمن حالت انفعالي پيدا كرده است. ان‌شاءالله با انجام مرحله‌ي بعدي عمليات، ضربه‌ي محكمي به او وارد مي‌آوريم و با در دست گرفتن ابتكار عمل در جبهه، كار دشمن را تمام و خرمشهر را آزاد خواهيم كرد.

برادران! تا به حال چندين بار از قرارگاه به تيپ ما دستور داده‌اند كه بكشيد عقب، ولي ما اين كار را نكرديم؛ چون مي‌ديديم كه روحيه‌ي شما خيلي بالاست و با آن‌كه هر لحظه امكان دارد ارتش عراق، شما را مورد حمله‌ي گازانبري قرار بدهد، با اين‌ حال شما خوب مقاومت مي‌كنيد. دشمن هم با اين همه پاتكي كه كرده، حتي نتوانسته يك قدم جلو بيايد. در شرايطي كه ما قصد داريم تا چند روز ديگر خرمشهر را آزاد كنيم، شنيده‌ام بعضي‌ها حرف از مرخصي و تسويه حساب زده‌اند. بابا! ناموس شما (خرمشهر) را برده‌اند! همه چيز شما را برده‌اند! شما مي‌خواهيد برويد تهران چه کار کنيد؟ همه حيثيت ما اين‌جا در خطر است. شما بگذاريد ما برويم با آب شط‌العرب وضو بگيريم و نماز فتح را در خرمشهر بخوانيم، بعد که برگشتيم، خودم به همه تسويه مي‌دهم.

الان وضع ما عين زمان امام حسين عليه‌السلام است. روز عاشوراست! بگذاريد حقيقت ماجرا را بگويم. ما الان ديگر نيروي تازه نفس نداريم. كل قواي ما در اين زمان، فقط همين شماها هستيد و دشمن هم از اين مسئله اطلاع ندارد. در مرحله بعدي عمليات، با استفاده از شما مي‌خواهيم خرمشهر را آزاد كنيم. مطمئن باشيد اگر الان نتوانيم اين كار را انجام دهيم، هيچ وقت ديگر موفق به انجام آن نخواهيم شد.

بسيجي‌ها! شما كه مي‌گوييد اگر ما در روز عاشورا بوديم، به امام حسين عليه‌السلام و سپاهش كمك مي‌كرديم، بدانيد امروز روز عاشوراست. به خدا قسم من از يك‌يك شما درس مي‌گيرم. شما بسيجي‌ها براي من و امثال من در حكم استاد و معلم هستيد. من به شما كه با اين حالت در منطقه مانديد، حجتي ندارم. مي‌دانم كه تعداد زيادي از دوستان شما شهيد شده‌اند. مي‌دانم بيش از بيست روز است داريد يك‌نفس و بي‌امان مي‌جنگيد و خسته‌ايد و شايد در خودتان توان لازم براي ادامه‌ي رزم را سراغ نداريد، ولي از شما خواهش مي‌كنم تا جان در بدن داريد، بمانيد تا شايد به لطف خدا در اين مرحله بتوانيم خرمشهر را آزاد كنيم..."

در آخر صحبت‌هايش در حالي که اشک از چشمانش سرازير شده بود، دست‌هايش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: "خدايا! راضي نشو که احمد متوسليان زنده باشد و ببيند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن باقي مانده. خدايا! اگر بنا بر اين است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ احمد متوسليان را برسان!"

شنيدن اين حرف‌ها و خصوصا مناجات حاجي، باعث شد همه نيروهاي تيپ، شيون‌کنان، زار زار گريه کنند. خود حاج احمد هم دل به دل بچه‌هاي بسيجي داده بود و بي‌اختيار، هق‌هق گريه، شانه‌هايش را مي‌لرزاند. به زحمت "والسلام" سخن‌راني را ادا کرد و از پشت ميکروفن کنار آمد.

حرف‌هاي حاجي مثل انفجار يك كپسول معنويت و اخلاص در جمع بچه‌ها، همه را تكان داده بود. به محض پايان يافتن حرف‌هاي حاجي، بچه‌هاي تيپ، در حالي که صلوات مي‌فرستادند و تکبير مي‌گفتند، به طرف او هجوم آوردند و دسته‌جمعي و بي‌قرار، حاج احمد را در آغوش گرفته، مي‌بوسيدند.

بسيجي‌ها واله و شيداي روحيه‌ي پولادين حاج احمد شده بودند و زير گوش هم مي‌گفتند: "وقتي حاج احمد با اين وضع بد جسمي، اين‌طور قرص و محكم مانده، ما چه حقي داريم اظهار خستگي كنيم؟!"

بچه‌ها طوري براي مرحله‌ي سوم عمليات آماده شدند كه انگار اولين روزي است كه به منطقه آمده‌اند...

برگرفته از کتاب همپای صاعقه، نوشته حسین بهزاد، گل‌علي بابايي


بعدنوشت۱: حاج احمد متوسليان... همو كه صلابتش روزي مرا مي‌ترساند... امروز لطافتش مرا گرفته است... ... ...

بعدنوشت۲: به زودي براي بحرين خواهم نوشت...

بعدنوشت۳: همت و غيرت دانشجويان پرديس علوم دانشگاه تهران در زدودن غبار از چهره‌ي شهداي دانشجو ستودني است. به‌همه‌شان خداقوت مي‌گوييم و نيز به همه‌ي برگزار‌كنندگان و داوران محترم مسابقه وب‌نويسي يادواره شهداي پرديس علوم... 


برچسب‌ها: حاج احمد متوسليان, خرمشهر
+نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت0:42توسط سعيد |
طوفانی که "سیدمهدی شجاعی" به پا کرد!

 

پس از مدت‌هاي مديد كه حس كتاب دست گرفتن و خواندن نداشتم، بالاخره رمان "طوفان ديگري در راه است" سيدمهدي شجاعي را باز مي‌كنم و شروع مي‌كنم به خواندن ... مي‌خوانم و مي‌خوانم و مي‌خوانم و تعجب مي‌كنم از خودم كه بالاخره پابند يك كتاب شده‌ام و ... خدايا! چه قلمي دارد اين نويسنده توانا!

البته ناگفته نماند كه قبلا هم اگر گه‌گداري حس خواندن مي‌آمد سراغم! اولين و آخرين ترجيح و ترجيع‌بند مطالعاتم كتاب‌هاي سيد عزيز بوده و اين اولين بار نيست كه مدهوش قلمش مي‌شوم و اتفاقا بعد از خواندن اين كتاب، ياد روزگار ماضي، همان عهد نوجواني و جواني، در ذهنم زنده شد...

داشتم مي‌گفتم... غرق خواندن شده بودم و پا به پاي "زينت" و "حاج امين" و "كمال" و "سيف" جلو مي‌رفتم تا رسيدم به نامه‌ها ... عاشقانه‌ها ... روحم آرام آرام داشت لطيف مي‌شد ... شايد هم قرار مي‌گرفت ... نه! تازه بي‌قرار شده بودم و دوست داشتم با كلمات پرواز ‌كنم ...

دلم را مثل "كامي" به "مازي‌جون" سپردم و اميدوار بودم به ته داستان كه مي‌رسم، همان اتفاقي برايم بيفتد كه مطمئن بودم براي "كمال" خواهد افتاد ... اما اواسط قصه داستان برايم جذاب‌تر ‌شد ... دقيقا از آن‌جا كه ياد يك عشق قديمي را در دلم زنده كرد ... انگار تازه يادم افتاده بود كه من هم روزگاري عاشق بودم! روزگاري كه براي من هم "خدا بود و ديگر هيچ نبود" ...

********

سلام مازي جون!

الان سه ساعت از نيمه شب گذشته، ولي من آن‌قدر سرشار از هيجان و شگفتي‌ام كه تا اين نامه را برايت ننويسم خوابم نمي‌برد. امروز با يك آدم محيرالعقول مواجه شدم. فكر نمي‌كنم كه تو در تمام عمرت، آدمي به اين بزرگي و عظمت ديده باشي. حتما نديده‌اي! اگر ديده بودي، قطعا به من مي‌گفتي!

آدمي كه مي‌تواند سرنوشت انسان را تغيير بدهد. نه فكر كني كه با سحر و جادو و اين حرف‌ها! نه! با حضورش! با بودنش! با شخصيت‌اش! با روح بلند و درياي‌اش!

********

راستش اصلا باورم نمي‌شد پاي اين عشق قديمي به كتاب طوفاني سيدمهدي شجاعي، باز شود ... آن هم وقتي قرار است زير رگبارهاي پراكنده‌اش خيس و تازه شوم و ...

از اين‌جا به بعد داستان را با ولع و هيجان بيشتري مي‌خوانم و جلو مي‌روم ... آن‌قدر كه توجه اطرافيان هم جلب مي‌شود كه اين تويي كه داري اين‌چنين با ولع كتاب مي‌خواني؟ بايد خيلي جالب باشد كه تو را اين‌چنين ميخ‌كوب كرده است و تو تاييد مي‌كني و ادامه مي‌دهي: كتاب يعني اين! و بقيه جمله را در دلت مي‌گويي: كتاب يعني اين! كه مي‌تواند تو را از خودت و خواسته‌ها و وابستگي‌هايت حتي براي مدت كوتاهي جدا كند و به سمت حقيقت ببرد. حقيقتي كه لابلاي بودن‌ها و نبودن‌هاي "حاج امين" و شدن‌هاي "كمال" و "زينت" آرام آرام پيدايش مي‌كني و پيدا مي‌كني خودت را كه انگار اصلا ابايي نداري از اين‌كه "كامي" باشي، حتي با آن همه وقاحت و بلكه حتي دوست داري "كامي" بودن را! فقط به‌خاطر اين‌كه يكي مثل "مازي جون" با تمام وجود بنشيند پاي حرف‌هاي دلت و خودش را تمام و كمال، وقف "كمال" تو كند و تو مثل ياس، مثل نيلوفر دورش بپيچي و بالا بروي ... بالا بروي و بالا بروي و بالا بروي و در اين مسير صعودي، اصلا غم به دل راه ندهي اگر سر از ناكجاآباد ديار اجنبي دربياوري و اتفاقا درگير ماجراهاي پيچيده عاشقي هم بشوي؛ چراكه اتفاقا دست تقدير قرار است كه از همان‌جا دلت را به زلف مجعد معشوقي از جنس صبر و مبارزه و اشك و التماس و باور و يقين و اعتقاد و عزم و توسل و توكل گره بزند تا باز هم بچرخي و بچرخي و بچرخي، اما اين بار مطمئن باشي كه سرت هرگز گيج نمي‌رود كه هيچ، همه كژي‌هاي وجودت صاف مي‌شود؛ چراكه اين بار هم قرار است "كمال" بشوي و هم به "كمال" برسي ...

********

حال و روز دنيا، اما حكايت دزدي است كه در كمين دل آدمي‌زاد نشسته است و تا اندكي غافل شوي، مي‌برد آن‌چه را كه با مشقت و زحمت جمع كرده‌اي ... 

خدايا ... نمي‌دانم چگونه توصيف كنم حال دلم را وقتي داشتم كتاب مي‌خواندم، اما تو كه خود شاهدي حال و روز هر روزه‌ام را ... تو كه شاهدي قول دادم به خودم و تو و آن بنده برگزيده‌ات كه من هم مثل "كامي" برايش نامه بنويسم تا شايد با معجزه‌اش من هم مثل "كمال" ...

پانوشت1: همه اين‌ها را نوشتم كه بگويم اگر دل‌تان گرفته و دوست داريد اندكي از اين دنياي تاريك فاصله بگيريد، اين كتاب را بخوانيد كه بسيار سر حال‌تان مي‌آورد.

پانوشت2: فيض دو جهان به حب مولا بسته است/ بر يك نظر حضرت زهرا بسته است/ اجلاس گروه پنج و يك، يك شوخي است/ دنيا به گروه پنج تن وابسته است... صلي الله عليكم يا اهل بيت النبوة و رحمة الله و بركاته.


برچسب‌ها: سيدمهدي شجاعي, طوفان ديگري در راه است
+نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت1:12توسط زهرا |
شهيدِ گويان، پس از 8 سال، هنوز هم غريب است! + عكس

 

مصاحبه با خانم شهناز انصاري، همسر شهيد محمدحسن ابراهيمي:

ديرتر رسيدم... دوستان شروع كرده بودند و با رسيدن من رشته كلام‌شان پاره شد! سلام و عليكي دوستانه و گرم داشتيم و بعد نشستيم روي صندلي‌ و نيز جدول كنار مزار شهيد، در گلزار شهدای علي‌بن‌جعفر شهر مقدس قم...

مصاحبه برادر شهيد را قبلا خوانده بودم(آشنايي بيش‌تر با شهيد ابراهيمي: اينجا و اينجا‌) و براي اين‌كه وقت‌شان را هم زياد نگيرم از دوران تحصيل و زندگي قبل از تأهل ايشان گذشتم و رفتم سراغ مهاجرت‌شان به كشور گويان:

خانم انصاري ضمن تشكر از شما براي اين‌كه وقت گران‌بهاي‌تان را به ما داديد، براي اولين سؤال بفرماييد چطور شد كه به كشور گويان هجرت كرديد؟

بله ... جريان اين بود كه سال‌ها قبل يك شخص سني آفريقايي‌الاصل از تيرينيداد به ايران مي‌آيد و مي‌گويد من مي‌خواهم شيعه شوم. به سازمان مدارس مي‌رود و 2 سال در ايران مي‌ماند و شيعه هم مي‌شود. اين فرد زبان فصيح و خوبي داشت و به زبان عربي و انگليسي هم مسلط بود. سازمان مدارس مي‌گويد نيروي خوبي براي كار در كشور گويان است. ايشان را مي‌فرستند، ولي خب متاسفانه 12-10 سالي كه آن‌جا بود قدمي براي شيعه برنداشته بود. اهل سنت را دور خود جمع كرده بود و براي آن‌ها كار مي‌كرد تا اين‌كه شهيد ابراهيمي مأموريت پيدا مي‌كند كه به آن‌جا برود و گزارشي از وضعيت شيعيان و كارهاي انجام شده بدهد. ايشان تحت عنوان يك شركت تجاري كه لوازم منزل خريد و فروش مي‌كند به گويان رفت و طي سه ماه گزارش كاملي ارسال كرد. مجملش اين بود كه در كشور گويان شيعه‌اي وجود ندارد و اگر هست ثبت نشده و كاري برايش انجام نشده است. بعد از بررسي، تصميم گرفتند كه شهيد ابراهيمي را به عنوان مبلغ به آن‌جا بفرستند. راستش من خيلي راضي نبودم چون نه ايران در آن كشور سفارتي داشت، نه هم‌وطني آن‌جا ساكن بود. وقتي ما رفتيم آن‌ها فكر كردند ما نيروي شركت هستيم و خيلي گير ندادند.

حدود 10 دانشجو كه از ترينيداد آمده بودند، مدتي در ساختماني از طرف سازمان در شهر جرج تاون گويان، مستقر بودند، اما وقتي ما رفتيم، ساختمان متروك بود. دو ماه مشغول بنايي بوديم تا آن ساختمان مخروبه را به صورت يك كالج آموزشي درآوريم. در اين مدت هم خودمان در يك اتاق همان‌جا ساكن شديم تا شهيد خودش بر كار نظارت داشته باشد. فكرش را بكنيد كشور غريب و بي‌هيچ هم‌زباني و زندگي در يك اتاق در ساختماني در حال بنايي!

بعد از اتمام كار ساختمان كالج، تعدادي از شيعيان تيرينيداد را پذيرش كرديم و چند تايي هم دانشجو كه با هم حدود 30 نفر مي‌شدند.

چه دروسي در كالج تدريس مي‌شد؟ آيا مراحل قانوني كار طي شده بود؟

 محمدحسن و چند نيروي مسلط ديگر دروس حوزوي را به زبان انگليسي و عربي تدريس مي‌كردند. شهيد خيلي تلاش و پي‌گيري كردند كه اين كالج رسمي شود و دانشگاه گويان به اين دانشجويان مدرك بدهد. همه مراحل قانوني و مجوزها تهيه شد و كار به صورت رسمي در همان سال اول شكل گرفت.

آمار و گزارشي از فعاليت‌هايي كه آن‌جا انجام داديد و افرادي كه شيعه شده‌اند، داريد؟

من آمار دقيق ندارم، اما دست سازمان هست. اين اواخر كه باردار بودم، خيلي در جريان كارها و فعاليت‌هاي ايشان قرار نمي‌گرفتم چون بيشتر در خانه بودم. همين‌قدر مي‌دانم كه تعداد كساني كه در اين مدت به شيعه گرويدند، از ده نفر كمتر نبود. وقتي ما رفتيم خانواده‌اي آن‌جا بودند كه قبلا سني بودند و بعد شيعه شده بودند، ولي هيچ همكاري با ما نداشتند. آقاي دندان‌پزشكي به همراه خانمش شيعه شد و دو سه تا از مسيحيان آن‌جا هم شيعه شدند. بعد از شهادت محمدحسن، آقايي به خانه ما آمد و گفت: شهيد ابراهيمي مرا هدايت كرد و هميشه به ايشان مديونم. اسمش يوسف بود. گردن‌بندي داشت با نقش شمشير امام علي عليه‌السلام كه رويش نوشته شده بود: لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار. مي‌گفت شهيد آن را به او هديه داده است. گردن‌بند را به فاطمه داد و گفت يادگاري پدرش، بهتر است پيش خودش باشد.

در كل مسلمانان و حتي غيرمسلمان‌هاي آن‌جا از بعضي رفتارهاي اسلامي خوش‌شان مي‌آمد. زياد مي‌شنيدم آقايان به محمدحسن مي‌گويند ما وقتي خانم شما را مي‌بينيم از حجاب‌شان خوشحال مي‌شويم. ايشان چقدر محجوب است. كاش خانم‌هاي ما هم اين‌گونه بودند. خانم‌هاي مسلمان آن‌جا فقط وقتي به يك جلسه مذهبي مي‌روند، به احترام مراسم شالي روي سرشان مي‌اندازند و بعد برمي‌دارند. اين‌گونه عادت كرده‌اند و چون آب و هواي آن‌جا هم بسيار گرم و استوايي است، حجاب داشتن خيلي سخت است. يك بار هم يادم است محرم بود و من سرتاپا مشكي پوشيده بودم. آقايي از كنارم رد شد و گفت: به نظر شما يك خانم جوان بايد سرتاپايش مشكي باشد؟! نگاهي كردم و رد شدم. مجال جواب دادن نبود اما در ذهنم مانده است.

اين را هم بگويم اطلاعات مسلمانان آن‌جا از احكام اسلام خيلي كم است. كوچيك‌ترين نكات هم براي‌شان تازه و جذاب بود. شهيد مي‌گفت اطلاعات مستخدم‌ها و بي‌سوادهاي ما از اسلام بيشتر از پروفسورهاي آن‌جاست.

در مدت اقامت به مشكلاتي هم برخورده بوديد؟

بله. مشكل از جايي شروع شد كه آن آقايي كه قبلا در گويان كار مي‌كرد، شروع به كارشكني‌هايي كرد. او براي اهل سنت كلاس‌هايي مي‌گذاشت و برنامه‌هاي تبليغي و تلويزيوني آن‌ها را با همان پول بيت‌المال سازمان مدارس، رتق و فتق مي‌كرد. اسما شيعه بود، اما من دخترش را ديده بودم كه دست بسته نماز مي‌خواند و از فعاليت‌هايش مي‌شد چيزهايي فهميد. سازمان هم كه ديد ايشان فعاليت خاصي ندارد و كارها را شهيد ابراهيمي دنبال مي‌كند، مبالغ را به حساب شهيد مي‌ريخت و همين باعث شد كه اختلافات آن‌ها شدت پيدا كند و كار به جاهاي باريك بكشد. رفتارش خيلي مشكوك بود! اين آخري‌ها مسؤولان متوجه شده بودند كه او جاسوس است!

الان كجا هستند؟

هيچ‌كس خبر ندارد! آن موقع ما نمي‌‌دانستيم چه اتفاقاتي دور و برمان رخ داده! بعدها فهميديم ايشان نامه‌هايي به وزارت كشور گويان نوشته است تا شهيد را به‌عنوان تروريست معرفي كند. جريان از اين قرار بود كه چند سال قبل انفجارهايي در آرژانتين رخ مي‌دهد كه گفته بودند ايراني‌ها هم در آن دخالت داشتند. در آن نامه‌ها اشاره شده بوده كه شهيد هم در آن انفجارها دست داشته، در حالي كه آن زمان ايشان يك بچه دبيرستاني بوده! حتي گفته بودند شهيد در حملات 11 سپتامبر هم دخالت داشته است! خلاصه نامه‌هاي اين فرد باعث مي‌شود كه آن‌ها روي كارهاي محمدحسن حساس شوند، در حالي كه قبلش ما داشتيم كارمان را مي‌كرديم و كسي هم كاري به كارمان نداشت.

شهيد ابراهيمي در مواجهه با اين مسائل و آن شخص چگونه عمل مي‌كرد؟

ايشان كاري به كار او نداشت. فقط گاهي به او مي‌گفت آقاي زنجباري! ما كه داريم كار مي‌كنيم بيا خدايي كار كنيم. چرا شما حقوق شيعه را مي‌گيري و براي شيعه قدمي برنمي‌داري؟ اين حرف براي آن بنده‌خدا سنگين بود ...

محمدحسن خيلي مدارا مي‌كرد، حتي تا جايي كه مي‌توانست به او كمك مي‌كرد تا دل‌خوري پيش نيايد و چون ما آن‌جا غريب بوديم و در آن ديار هيچ كس را نداشتيم، بايد خيلي مراعات مي‌كرديم؛ يعني بنده خيلي تاكيد داشتم كه كوتاه بيايند و همسرم هم عادت كرده بود به اين روال، با اين‌كه ريخت و پاش‌هاي او آزارش مي‌داد.

گذشت تا اين‌كه اين آقا گفت من زن و بچه‌ام را به انگلستان مي‌برم. اگر كاري بود كه مي‌مانم و اگر نه برمي‌گردم و دقيقا همين زمان بود كه آن آدم‌ربايي رخ داد! يعني رفت تا پايش گير نباشد، درحالي كه از قرائني فهميديم كه در اين قضايا دست داشته و به نوعي از راه دور مشغول سازمان‌دهي اوضاع بوده!

قبل از اين‌كه ادامه جريان آدم‌ربايي و شهادت آقامحمدحسن را بگوييد، راجع به ضرب و شتم شهيد ابراهيمي توضيحاتي بفرماييد.

جريان اين بود كه آقاي زنجباري نجاري را به كالج آورده بود. اين بنده خدا كارش تمام مي‌شود و به محمدحسن مي‌گويد مرا تا فلان مسير برسانيد. وقتي شهيد ايشان را پياده مي‌كند، پنج، شش نفر با اسلحه و پنجه بكس به شهيد حمله مي‌كنند و انگشترها و مدارك و كيف و وسايل ايشان را مي‌برند. محمدحسن همان‌جا با آقاي زنجباري تماس مي‌گيرد، ولي ايشان مي‌خندد و فقط مي‌پرسد چرا؟! بعد هم آمدند بيمارستان. يك هفته بعد زنجباري گفت: شيخ! مي‌داني پليس يكي از كساني كه تو را آن شب زده‌ بود، كشته است؟ من سريع دوزاريم افتاد و گفتم: شما از كجا مي‌دانيد كه اين فرد همان فرد بوده كه محمدحسن را زخمي كرده! با دست‌پاچگي گفت: من كه نگفتم حتما گفتم شايد آن بوده!

وقتي رفتند معلوم شد كه چه‌ها كه نكرده اين آقا! اهل سنت را وادار مي‌كرده عليه شهيد نامه بنويسند. آن شب هم كه محمدحسن را ربودند، همين آقا فرستاد دنبالش.

بعد از جريان ضرب و شتم ايشان، احساس خطر بيش‌تري نكرديد؟ چرا به ايران برنگشتيد؟

من چندين بار نامه زدم، اما سازمان مدارس پي‌گيري نكرد. ظاهرا وزارت اطلاعات هم به گوش‌شان رسانده بود كه به نيروي‌تان بگوييد برگردد؛ جانش در خطر است، ولي آن‌ها باز هم جدي نگرفتند. ما بايد مسؤوليت را دست كسي مي‌سپرديم و بعد برمي‌گشتيم. نمي‌شد همه آن اسناد و مدارك را آن‌جا گذاشت و آمد.

نامه‌اي كه مي‌فرستاديم تا كسي را جاي ما بفرستند، بي‌پاسخ مي‌ماند. ما تأكيد داشتيم يك سيد هندي كه آن‌جا بود، جانشين ما شود؛ چون دولت روي او حساس نبود و اذيتش نمي‌كرد، ولي آن‌ها گوش نكردند. بعد از شهادت محمدحسن هم سيد به من گفت: يك نامه به من نشان بده كه براي سازمان فرستاده‌ايد و من را خواسته‌ايد، من با دست خودم نامه‌ها را تايپ كرده بودم، اما سازمان گفته بود كه چنين نامه‌اي براي ما نيامده!!!

خودتان مگر اصل نامه‌ها را نداشتيد؟

بعضي از اسناد و نامه‌ها را از ترس اين‌كه دست دولت آن‌جا بيفتد و ايجاد دردسر كند، از بين بردم و بعضي‌ها را هم دادم پليس بين‌الملل كه تحويل خانواده شهيد شده بود و چيزي دست من نبود.

و اما آن شب عجيب كه پس از آن شهيد را نديديد...

جمعه بود. از كالج تماس گرفتند و گفتند كاري پيش آمده، محمدحسن هم رفت سر و گوشي آب بدهد. بعد هم زنگ زد و گفت مشكلي نيست و من دارم برمي‌گردم، اما هر چه منتظر شدم، برنگشت...

ظاهرا وقتي محمدحسن از آن‌جا بيرون مي‌آيد، دو تا ماشين مشكي سر راهش سبز مي‌شوند يكي به ماشين محمدحسن مي‌چسبد و راهش را سد مي‌كند و آن يكي هم سر خيابان راه را مي‌بندد. به زور اسلحه محمدحسن را مي‌برند داخل ماشين و بعد هم به پاي نگهبان آن‌جا تير مي‌زنند كه نتواند آن‌ها را دنبال كند...

اين را هم الان يادم آمد، آن زمان يكي از خانم‌هاي شيعه كه در يكي از سازمان‌هاي دولتي آن‌جا مشغول كار بود، گفت ما هفته پيش با يك گروه آمريكايي جلسه‌ داشتيم. آن‌ها مي‌گفتند شيعيان اين‌جا خيلي محدودند، اما خيلي قوي كار مي‌كنند و ممكن است كارهايي به ضرر اين كشور انجام دهند. داشتند بررسي‌هاي محرمانه‌اي مي‌كردند. فرداي همان شب بود كه شهيد را گرفتند و بردند. هم‌زمان تعطيلات دوهفته‌اي دولت شروع شد و ما به هيچ‌جا دسترسي نداشتيم. من خيلي نگران بودم و نمي‌دانستم بايد چه كار كنم... شهيد با يك وكيل دوست شده بود و داشت مباني شيعه را برايش بازگو مي‌كرد. ايشان به من مي‌گفت: نگران نباشيد. اين شيخي كه من مي‌شناسم، ربايندگانش را هم شيعه مي‌كند و برمي‌گردد!

پليس آمد سراغ من و سؤال‌هايي كرد، يك سين جيم تمام عيار كه شما چرا اين‌جا آمديد و حقوق‌تان را از كجا مي‌گيريد؟! همسرم را ربوده بودند و خودم هم كه هشت ماهه باردار بودم، براي بازجويي بردند! در آن 34 روز كاري با من كردند كه اصلا قابل توصيف نيست و هرچقدر بخواهم با اين واژه‌ها بيان كنم نمي‌توانم... ( حالش عوض مي‌شود... اشك در چشمانش حلقه مي‌زند و با بغض ادامه مي‌دهد...)

شهيد به من سپرده بود كه اگر اتفاقي افتاد و سؤال و پرسشي شد، چه بگويم و خب خدا هم كمك كرد و از پس بازجويي‌ها برآمدم. بعد از 34 روز با كلي مشقت، جسد را تحويل ما دادند.

اين آدم‌ربايي و جنايت، كار چه فرد يا افرادي بوده است؟

چند بار از وزارت خارجه تماس گرفتند و من اسامي همه كساني را كه با شهيد در ارتباط بودند، با شماره تلفن‌هاي‌شان به آقاي سبحاني؛ سفير وقت ونزوئلا دادم و آن‌ها گفتند پي‌گيري مي‌كنيم، اما هيچ نتيجه‌اي حاصل نشد. از طرف سازمان مدارس هم كه اصلا نيرويي براي پي‌گيري نرفته بود. بعد از شهادت‌شان از روايت فتح يك گروه رفتند و يك برنامه ساخته‌ شد، اما باز هم اتفاق خاصي نيفتاد. چند بار نامه نوشتيم، ولي الان در سازمان مدارس هيچ نامه‌اي از ايشان نيست.

یعنی هنوز بعد از چندین سال عاملان ربايش و شهادت ايشان مشخص نشده‌اند؟؟!

از طرف هيچ سازماني، اطلاعات به ما داده نشده است؛ اگر هم چيزي مشخص شده باشد، من خبر ندارم.

برادرشوهرم ديدار نزديكي با آقاي احمدي‌نژاد داشتند و قول پي‌گيري هم گرفته بودند. وقتي رئيس جمهور ونزوئلا اين‌جا بود، رهبر انقلاب رسما پي‌گير شدند و از او خواستند تا پي‌گيري و همكاري كند، اما تا الان كه هيچ اطلاعي به ما داده نشده است.

الان در گويان سفارت داريم؟

نه! سفارت ما در ونزوئلاست و از ونزوئلا تا آن‌جا دو پرواز است؛ يعني اول بايد به ترينيداد برويم و بعد گويان. در ترينيداد هم سفارت نداريم.

بنياد شهيد و سازمان مدارس از شما حمايت مي‌كنند؟

سازمان مدارس كه نه! كاري با ما ندارد. بنياد شهيد هم حقوقي هست و سالي يك بار هم خانمي به ما سر مي‌زند و حالي مي‌پرسد.

زماني كه متوجه پيام حضرت آقا شديد، چه احساسي داشتيد؟

آدم وقتي مورد عنايت يك شخصيت بزرگ و عزيز قرار مي‌گيرد، خواه ناخواه خيلي خوشحال مي‌شود. خصوصا اين‌كه محمدحسن از سازماني اعزام شده بود كه زير نظر حضرت آقا بود. واقعا هم پي‌گيري‌هاي بيت رهبري بود كه باعث همكاري‌هاي اينترپل و اطلاعات بين‌الملل شد. اگر اين كمك‌ها نبود، نمي‌شد به جايي رسيد. آقاي سلطاني؛ معاون وزير امور خارجه وقت آمدند و ما را تنها نگذاشتند و اگر حضرت آقا پي‌گير نمي‌شدند و سفارش نمي‌كردند، خيلي كارها انجام نمي‌شد و حتي شايد جسد را به ما تحويل نمي‌دادند. توجه ايشان واقعا مرا خوشحال كرد، ولي خب شادي در كنار غم بود، چون كسي را از دست داده ‌بودم كه همه چيزم بود...

ما را مهمان خاطراتي از زندگي مشترك‌‌تان هم مي‌كنيد؟

اوايل ازدواج‌مان، نامه‌هاي عاشقانه و زيبايي برايم مي‌نوشت. يكي از آن‌ها را به يكي از دوستانم نشان دادم. گفت اجازه مي‌دهي آن را براي همسرم بخوانم تا او هم ياد بگيرد؟ دادم. مدتي بعد گفت خيلي از خواندنش لذت برده‌اند.

شهيد مي‌گفت: وقتي انسان بنويسد و بخواند، بيشتر تاثير مي‌پذيرد. مي‌گفت: هر حرفي داري برايم بنويس. اين‌طوري سند هم مي‌شود و مي‌تواني استناد كني كه من در فلان تاريخ، فلان حرف را زده‌ام. يكي از نامه‌هايش حالت وصيت‌نامه داشت... (اين را مي‌گويد و آهي مي‌كشد...)

هميشه مي‌گفت: مي‌خواهم خانه‌ام حسينيه باشد. من هم از زماني كه به قم آمدم، هم محرم و هم فاطميه در خانه روضه مي‌گيرم.

يادم هست مدتي از ازدواج‌مان گذشته بود و هنوز فرزندي نداشتيم. يك بار به او گفتم اگر من بچه‌دار نشوم، چه كار مي‌كني؟ گفت مهم نيست... تو برايم مهم هستي. طاقت دوري‌ات را ندارم. من مثل ماهي هستم و شما مثل دريا و ماهي بدون دريا نمي‌تواند زنده بماند!

شده بود عصباني هم بشوند؟

خب همه انسان‌ها عصباني مي‌شوند، اما من بيش‌تر عصبانيتش را درباره بيت‌المال ديده بودم. روي اين قضيه حساس بود. نگران جوانان وطنش و رفع مشكلات مردم هم بود.

تا به حال شده خواب‌شان را ببينيد يا احساس كنيد كه همراه‌تان هستند و به شما كمك مي‌كنند؟

خيلي موارد پيش آمده است. هم خواب‌شان را مي‌بينم و هم حضورشان را حس مي‌كنم.

پس از ربوده شدنش، خواب ديدم پليس در حالي او را پيدا كرده كه دست و پا و دهانش بسته است و جالب اين بود كه به همين شكل هم پيدايش كردند.

دو هفته قبل از ربوده شدن‌شان در نماز جمعه گفته بود اگر قرار است خون من در راه خدا و امام حسين عليه‌السلام ريخته شود، بگذار در اين كشور ريخته شود. اين جمله را دوباره در همان جمعه‌اي كه شبش ربوده شد، در نماز تكرار كرد. وقتي اين جمله را شنيدم دلم ريخت، اما وقتي خواستم بپرسم اين چه جمله‌اي بود گفتي؟ انگار زبانم بند آمد و حرفم از ذهنم پريد...

صبح شهادت‌شان خواب ديدم جمعيت بي‌شماري منتظر هستند و ايشان در حالي كه لباس روحانيت به تن داشت، جلوي جمعيت ايستاد و همه به او اقتدا كردند و نماز خواندند. بيدار كه شدم، متعجب بودم. ساعاتي بعد خبر آوردند جسدشان پيدا شده... به گمانم آن لحظه‌ي نماز، لحظه‌ي شهادت ايشان بود و عظمت مقام ايشان را نشان مي‌داد.

دخترتان بهانه پدر را نمي‌گيرد؟

خيلي زياد... شباهت خيلي زيادي به پدرش دارد... رفتارش، اخلاقش، نگاهش، ظاهرش... خدا محمدحسن را از من گرفت و يك كپي برابر اصل و يك هم‌زاد جايش داد... يادم هست فرداي روزي كه دخترم به دنيا آمد، محمدحسن به خوابم آمد. پرسيدم كجا بودي؟ گفت: مگر نمي‌داني من دست آمريكايي‌ها بودم. گفتم: فاطمه به دنيا آمده! غمگين و حزين، به فاطمه چشم دوخت و بعد گفت من بايد بروم...

حال بچه‌ها متحول شده‌ و چشم‌ها به سرخي گراييده و سكوتي بر محفل گرم و دوستانه ما طنين انداخته... مانده‌ايم در رفتار سرشار از لطافت و متانت اين شهيد و الحق كه چه خوش نشسته است نام كريم اهل‌بيت بر اين شهيد سعيد...

و فاطمه... همه‌مان دوست داريم باز هم بشنويم از دختر شهيد... فاطمه... فاطمه... فاطمه...

همان روزهاي اولي كه دخترم به دنيا آمده بود، عكس پدرش را با لباس روحانيت، مي‌آوردم جلوي صورتش و مي‌گفتم فاطمه به بابا سلام كن... فاطمه اين بابا محمدحسنه... اين‌قدر كه اين كار را تكرار كرده بودم، اين بچه به شدت به اين لباس و اين قيافه خو گرفته بود. چند ماهه بود كه وقتي يك روحاني‌ مي‌ديد، انگار پدر خودش را ديده باشد، ذوق مي كرد. يك بار يكي از اقوام كه آمده بود خانه‌ي ما فاطمه را برده بود خيابان بگرداند، آمد به من گفت چه بلايي سر اين بچه آوردي؟! يك روحاني از سر كوچه آمد اين بچه نگاهش به اين بنده خدا بود تا زماني كه از طرف ديگر كوچه رفت! نگاه اين بچه دنبالش بود، حالا بچه يكي دو ساله نه چند ماهه! هنوز هم علاقه خاصي به روحانيت دارد.

و حرف آخر:

شهيد براي اهل بيت عليهم‌السلام كار مي‌كرد و در اين راه هم شهيد شد. حالا پي‌گيري بشود يا نشود، ديگر مهم نيست! اين راه روشن بود و ما مي‌دانستيم خطر در كمين است و آگاهانه آن را انتخاب كرديم، ولي حرف من فقط اين است كه وقتي نيرويي را مي‌فرستند و مي‌دانند چقدر كارايي دارد و مي‌تواند خيلي بيش‌تر از اين‌ها هم مثمر ثمر باشد، حداقل جوري حمايتش كنند كه چنين اتفاقاتي برايش نيفتد.

******

دوست داشتيم قدمي برداريم براي شهيدي كه هنوز غريب است و هنوز مظلوم و دوست داشتيم باني شويم شايد مسؤولين دستي بجنبانند و دل‌جويي كنند از اين خانواده‌ي شهيد... و پي‌گيري كنند مطالبات‌شان را... اما دست ما كوتاه و خرما بر نخيل... بضاعت‌مان همين‌قدر بود و اميدوارم خود شهيد اين قليل ما را هم بپذيرند و هم به گوش مسؤولين امر برسانند.


بعدنوشت۱: متأسفانه عكس هاي بهتر و بيش‌تري از شهيد به دستم نرسيد. دوستان همين قدرش را از ما بپذيرند.

بعدنوشت۲: دلم مي‌خواست براي فاطمه‌ي كوچك كه الان خانمي شده براي خودش بنويسم، اما هنوز قلمم ياري نكرده و ...

انعكاس در پايگاه خبري تحليلي رويداد، پايگاه اطلاع‌رساني جام‌نيوز


برچسب‌ها: شهيد محمدحسن ابراهيمي, كالج گويان, امام جمعه جرج تاون, شهناز انصاري
+نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت3:31توسط زهرا |
ننگ و مرگ؛ سزاي اهانت به هادي امت + الحق كه پدر مصطفاي شهيديد شما!

 

دوست داشتم از خيلي چيزها بنويسم ... از حال و روز سرخ اين روزهاي بحرين كه در ژورناليسم كثيف مطبوعاتي اين روزها گم‌شده و صدا و سيمايش را صدا و سيماي ما خفه و تار كرده! تا فضاي غالب مجلس كه هم نتيجه "پايداري" را نشان‌مان داد و هم حاصل "سهم‌خواهي سياسي كانون‌هاي قدرت و ثروت" را ... تا حكايت نمايشگاه كتابي كه انگار روزي‌مان نبود و اين روزي نبودن را نمي‌دانم بايد خوب تعبير كنم يا بد؟! كه اگر نمايشگاه كتاب توفيق حضور نخواهد و اتفاقا توفيق در عدم حضورش باشد، قطعا نمي‌توان منكر شد كه توفيق حضور در بهشت زهرا و نثار فاتحه بر روح عشاق را از هم‌چو من و مايي نپذيرفتن، قطعا بي‌سعادتي من و ماست ...

دوست داشتم از سنگيني بار گراني‌هاي اخير روي شانه قشر مستضعف بگويم ... از سختي درد كمرشكن بيماران و طاقت‌فرسايي هزينه‌هاي درمان ... از ناكامي ازدواج‌ها و فراواني طلاق ... از مظلوميت شيعه در اقصي نقاط جهان و ...

دوست داشتم از حكايت دلي بگويم كه مدت‌هاست گرفته و انگار قصد باز شدن و سرحال آمدن ندارد، اما وقتي شدت غربت شما را ديدم، همه دردهاي خودم، همه دردهاي خودمان يادم رفت ... يادم رفت غمي را كه افتاده به جان همه‌مان، وقتي غم هتك حرمت تو به جانم افتاد كه اصلا شيعه مگر بدون شما محلي از اعراب دارد كه حالا بخواهد غصه خودش را بخورد؟!

قلبم درد گرفته! دل شكسته‌ام، هزاران بار ديگر شكسته! و شايد فقط ننگ و مرگ، مرهمی براي اين دل زخمي و سزای این اهانت باشد ...

داشتم در ذهنم، تاريخ پر فراز و نشيب شيعه را مرور مي‌كردم ... از دختر رسول خدا صلي‌الله بگير تا امام اول شيعيان تا حكايت كربلاي اباعبدلله عليه‌السلام تا حكومت حجاج‌بن يوسف لعين و شيعياني كه سرهاي‌شان جدا مي‌شد و ناموس‌شان ... تا حكايت همه خلفاي اموي و عباسي و حكايت غربتي كه ادامه‌اش رسيد به غيبت ... غيبتي كه اوضاع‌مان را بدتر كرد و امتحانات‌مان را سخت‌تر ... از حفظ دين در شرايط سخت اين روزگار تا دعواي قدرت و تا كشت و كشتارهاي بي‌رحمانه‌اي كه ميراث نامردمان شيطان‌صفت بود و نسل به نسل به سبعيت و حيوان‌صفتي‌اش افزوده مي‌شد تا شاه‌كار مدرن قرن و سالي كه پايان تاريخ مي‌نامندش ... قرني كه شناعت و دنائت حرام‌زادگان به اوج رسيده است ...

نه! هيچ فرقي نمي‌كند! بوزينگاني كه در قرن اول هجرت از منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله بالا و پايين مي‌روند و سب علي‌بن‌ابيطالب عليه‌السلام از دهان‌شان نمي‌افتد، با منحوسان و حرام‌زادگاني كه در آلمان و آمريكا و اسرائيل و انگليس و بحرين و عربستان، همه از يك سنخ و گروه و ريشه‌اند ...

آل سعود و آل خليفه، هر دو آل ابي‌سفيانند ... هر دو بغض علي عليه‌السلام در سينه دارند كه به جان محبين علي عليه‌السلام افتاده‌اند ...

هيچ تفاوتي نيست بين حراميان آل سعود و آل خليفه كه در حرم‌سراهاي‌شان خواب خوش‌رقصي براي ديوصفتان صهيونيست مي‌بينند با معاوية‌بن ابي‌سفيان و يزيد بوزينه‌باز و حجاج ملعون و معتضد و متوكل و ...

تاريخ تكرار مي‌شود ... عين به عين ... صفحه به صفحه ... نقش به نقش ... رنگ به رنگ ... و هيچ چيز تغيير نمي‌كند به جز نقش و نگاري كه از پدر به پسر مي‌رسد و رنگ و لعابي كه هر روز نوتر از روز قبل مي‌شود و بوي تعفن تكنولوژي و مدرنيته‌اش، مشام هر آزاده‌اي را مي‌آزارد، چه رسد به مسلمان! و چه خوش گفت مولاي تشنه‌لب كرب و بلا كه اگر مسلمان نيستيد ...

******

آقاي‌مان خوب مي‌داند از چه كسي چگونه تقدير كند، اما من كه مصطفي احمدي روشن را نمي‌شناختم و هنوز هم نمي‌شناسم! نمي‌دانم چرا خيلي بيشتر از حد تصورم متاثر شده بودم از شهادتش! از تاثير شهادتش! شايد به خاطر ادبيات متفاوت آقا و كمي جلوتر كه رفتم، وقتي با سيره اين شهيد و خانواده‌اش بيشتر آشنا شدم، فهميدم منشا اين حس كجا بود و البته هنوز كاملا نفهميده‌ام ...

شهادت مصطفاي شهيد، براي من يك تلنگر بود ... شعله گرفتن يك جرقه بود ... از همان زمان كه تصويرش در قاب تلويزيون با دلم بازي كرد و اشكم را درآورد تا چندي بعد كه خاطرات زندگي مشتركش را از زبان همسرش خواندم و آرزو كردم ...

نگاه ژرف مصطفاي شهيد، چهره‌اش، فعاليت‌ها و زندگي‌اش، همه و همه بوي اخلاص و بصيرت مي‌داد و اين محصول نان حلال پدر و شير پاك مادر بود يقينا ... اين‌ها را كم‌كم فهميدم و حالا به يقين رسيدم وقتي خواندم پدر مصطفاي شهيد، دعوت راس فتنه را بي‌پاسخ گذاشته و صراحتا عمل‌كرد او را خلاف منويات رهبري خوانده و عملا به ولايت‌مداري فرزند شهيدش اقتدا كرده است ...

خدا اجر شما پدر و مادر و فرزند شهيدتان را مضاعف كند كه الحق پدر و مادر مصطفاي شهيديد ...


پانوشت۱: مصاحبه آماده است. منتظرم عكس‌هاي شهيد به دستم برسد، بعد بگذارمش روي وبلاگ.

پانوشت۲: مطلبي نوشته بودم ... حرف دل ... از هميشه بازتر ... از هميشه روتر ... اما در اين شرايط نتوانستم منتشرش كنم ... فداي غربت حضرت هادي عليه‌السلام ... التماس دعا ...

پانوشت۳: دیدار روز چهارشنبه مورخ ۲۰/۲/۱۳۹۰ مولای‌مان با علامه مصباح، در حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها مي‌تواند دلايل مختلفي داشته باشد، اما من عطر خوشي را استشمام مي‌كنم و به شدت دوست دارم بدانم در اين ديدار چه گذشته است! گرچه ... قم بودم و عطر يار مدهوشم نكرد ...


برچسب‌ها: امام هادي عليه السلام, غربت شيعه, بحرين, آل سعود, آل خليفه, شهيد مصطفي احمدي روشن
+نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت1:5توسط زهرا |
من باب ايجاد عطش براي خواندن يك مصاحبه خواندني!

 

خيلي اتفاقي و از طريق يك دوست خوب، به خانواده‌ي شهيدي رسيدم كه قبل‌ترها با شهيدشان مأنوس بودم... مأنوس كه مي‌گويم يعني هر وقت شهدا توفيقي نصيبم مي‌كردند و من سراپا تقصير را دعوت مي‌كردند سر مزارشان، حسي ناخودآگاه باعث مي‌شد سر مزار اين شهيد بزرگ‌وار هم بروم و فاتحه‌اي بخوانم و التماس دعايي بگويم... نمي‌دانم چه شد و دقيقا چه زماني بود كه اين شهيد ديگر راهم نداد... اما افتخار آشنايي با همسرش از طريق دوستم، مرا به صرافت گذشته انداخت و مرورش كه گاهي چه مي‌شود كه از انجام برخي كارهاي خير محروم مي‌شويم...

بگذريم...

از طريق همان دوست ترتيبي داده شد كه با همسر اين شهيد گران‌قدر مصاحبه‌اي كنم. يادم هست اولين مصاحبه‌ام با خانواده شهدا حدودهاي سال 83 براي نشريه سازمان بسيج دانشجويي بود و تا امروز قسمتم از مصاحبت با اين اسوه‌هاي ايثار و مقاومت، همان تك و توك پياده‌سازي‌ها و تنظيم‌هاي آن سال‌هاست.

******

صبح يك 5شنبه‌ي ارديبهشتي قرارمان بود... سر مزار شهيد در يك كنج دنج از گلزار شهداي قم... دو سه تا از دوستان هم آمده بودند. شب قبلش سؤالاتي نوشته بودم و نمي‌دانستم از پس اين مصاحبه بر خواهم آمد يا نه!

الان كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم با كمك‌ دوستان مصاحبه‌ي خوب و جذابي از كار درآمده... خاطرات تلخ و شيرين دو سال اقامت در گويان از زبان همسري كه در تمام اين مدت كنار شهيد بوده و زمان شهادت همسرش باردار... و فاطمه، تنها يادگار اين شهيد، يك روز پس از پيدا شدن جسد پدرش، چشم به اين جهان مي‌گشايد...

في‌الحال براي اين‌كه عطش شما را بيش‌تر كنم براي خواندن آن مصاحبه خواندني! گزيده‌اي از زندگي‌نامه شهيد محمدحسن ابراهيمي را كه در سايت‌ها و نشريات چاپ شده‌ است، نقل خواهم كرد... اين نقد را داشته باشيد و آن مصاحبه هم كه به زودي آپ مي‌شود طلب‌تان...

******

محمدحسن اهل‌ بوشهر بود؛ اما خانواده‏اش قم زندگی می‏کردند. پدرش روحانی بود. پدربزرگ‏های مادری و پدری‏اش هم در بوشهر معروف بودند. جد اندر جد، یک خانواده روحانی بودند. پدرش بعد از ازدواج با مادرش، رفته بود حوزه علمیه نجف درس بخواند. محمدحسن همان‌جا در نجف به دنیا آمده بود، اما شناسنامه‏اش صادره از کربلا بود. وقتی که حسن‌البکر رئیس جمهور شد، همه ایرانی‏ها را به‌ زور از عراق بیرون کرد. خانواده محمد‌حسن هم برگشتند ایران، اما بوشهر نرفتند. رفتند قم و همان‌جا ماندند. محمدحسن دیپلم ریاضی داشت. مهندسی هم قبول شد، اما خوشش نمی‏آمد، انصراف داد. دلش می‏خواست مثل برادرش پزشکی بخواند، کنکور تجربی داد. مرحله اول قبول شد، اما مرحله دوم نه. بعد که رفت سربازی تصمیم گرفت در رشته انسانی امتحان بدهد. در مدتی که برای کنکور می‏خواند، رفت مدرسه علمیه معصومیه قم درس حوزه خواند. با رتبه 200 رشته حقوق دانشگاه قم هم قبول شد. بعد امتحان داد و فوق‏لیسانس حقوق بین‌الملل را هم به پایان رساند.

******

جنگ‌زده بودند. ده‌یازده‌سالش بود که جنگ شروع شد. اهل آبادان بودند و ساکن آن‌جا. یکی‌دو‌ ماهی توی شهر ماندند، اما وقتی آبادان محاصره شد، بزرگ‌ترهای خانواده گفتند باید رفت. نمی‏شود زن‏ها و دخترها را این‌جا نگه داشت. عراقی‏ها داشتند از سمت کوی ذوالفقاری کم‌کم وارد شهر می‏شدند. سه خواهر بودند و سه برادر. آن موقع هنوز دختر آخر خانواده به دنیا نیامده بود. شهناز بچه دوم بود.

******

اسفند 1375 بود كه دست تقدير، دست شهناز انصاري را در دست محمدحسن ابراهيمي گذاشت...

******

سال 1379 از طرف سازمان مدارس و حوزه‏های علمیه خارج از کشور، مأموریت دادند تا به کشور گویان در آمریکای جنوبی برود. قرار بود آن جا مدرسه علمیه‌ای ساخته شود. او رفت تا شرایط را بسنجد و گزارش بدهد. گویان در آمریکای جنوبی، میان حوزه دریای کارائیب قرار دارد. برزیل، ونزوئلا، جامائیکا، سورینام و ترینیداد همسایه‌های آن هستند. کشور کوچکی است که جمعیتش حتی به یک میلیون نفر هم نمی‏رسد. دولت‌شان ترکیبی از دین هندو و مسیحی است. سال ۱۳۸۱، محمدحسن ابراهيمي براي پذيرفتن مسؤوليت كالج مطالعات اسلامي به همراه همسر خود به كشور گويان سفر مي‌كند. كشوري كه ايران، در آن سفارت و رايزن فرهنگي ندارد، حتي هيچ ايراني ديگري مقيم آن‌جا نيست!

******

خبري مي‌پيچد در گوش تاريخ.... حجت‌الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمدحسن ابراهيمي امام جمعه جرج تاون، پايتخت گويان، روز چهاردهم فروردين ماه سال 1383، در سن 37 سالگي، از مقابل كالج محل تدريس خود ربوده مي‌شود... 34 روز بعد، 1۶ ارديبهشت ماه، پيكر خون‌آلودش را با دستاني بسته، در حالي‌كه شكنجه‌هاي بسياري را متحمل شده، در 46 كيلومتري جرج تاون در يك گودال پيدا مي‌كنند. پيكر پاك او در 29 ارديبهشت ماه در شهر قم به خاك سپرده مي‌شود.

******

بسم الله الرحمن الرحيم

با تأسف و تأثر از حادثه درگذشت دل‌خراش مجاهد جبهه تعليم و تبليغ، حجت‌الاسلام آقاي محمدحسن ابراهيمي اطلاع يافتم. جنايت‌كاراني كه دست خود را به خون اين جوان با ايمان و فداكار آلودند، وابسته به هر گروه و سازمان جاسوسي كه باشند با اين جنايت خود ثابت كردند كه اهريمناني سنگ‌دل و ضددانش و روشن‌گري و ايمان‌اند. اين مصيبت را به والدين و همسر و داغ‌ديدگان آن عزيز تسليت مي‌گويم و مقام و پاداش شهيدان را به روح او تهنيت عرض مي‌كنم.

والسلام عليكم و رحمه الله- سيدعلي خامنه‌اي


بعدنوشت: هر از چندگاهي خبر مي‌شويم كه هم‌سنگران‌مان، به حكم انجام وظيفه‌ و به حكم سرباز انقلاب بودن، سر و كارشان به دادگاه مي‌افتد، يكي به رئيس يك قوه اعتراض مي‌كند و بازداشت مي‌شود و يكي به دليل انعكاس خبر اين اعتراض فيلتر مي‌شود، آن يكي به خاطر حركتي بي‌نظير  در مسير بيداري اسلامي و به خشم آوردن رژيم منحوس و جعلي اسرائيل، متهم به موازي‌كاري و احضار مي‌شود، آن ديگري به رأي دادگاه درباره دختر جناب سرگشاده! اعتراض مي‌كند و دادگاهي مي‌شود!
انگار عادت كرده‌ايم به شنيدن اين نوع خبرها و صبور شده‌ايم در برابرش و نمي‌دانم اين خوب است يا بد!

سروِ دليرِ اين انقلاب بمانيد ان‌شاءالله همه‌ي شما، همه‌ي شمايي كه قصد كرده‌ايد بمانيد در راه حق، نه به ايستادن و سكون كه به گام برداشتن و حركت كردن، آن هم به هر قيمتي كه باشد...


برچسب‌ها: شهيد محمدحسن ابراهيمي, كالج گويان, امام جمعه جرج تاون, شهناز انصاري, نصر TV, جلبك ستيز
+نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت21:10توسط زهرا |
مظلومیت علی و فاطمه‌ سلام ‌الله عليهما؛ سند حقانيت شيعه

 

مدينه شهر كوچكي است. مسجدي دارد در مركز شهر و خانه‌هايي كه از اكثرشان دري به‌سوي مسجد باز مي‌شود ... مدتي بر همين منوال مي‌گذرد تا پيامبر صلي‌الله عليه و آله و سلم به امر خدا از مردم مي‌خواهد درهاي خانه‌هاي‌شان به مسجد را ببندند و تنها خانه‌اي كه اين ميان استثناست، خانه علي عليه‌السلام و فاطمه زهرا سلام‌الله عليهاست.

عقد اخوت جاري مي‌شود و در ميان همه اصحاب، فقط علي عليه‌السلام است كه شايستگي برادري رسول خدا صلي‌الله عليه و آله و سلم را دارد.

جمعيت مسلمين از حجةالوداع برمي‌گردند و در بركه غدير خم اين دست علي عليه‌السلام است كه در دست رسول خدا صلي‌الله عليه و آله و سلم قرار مي‌گيرد و جانشين او خوانده مي‌شود.

علي عليه‌السلام مرد جنگ است و خيلي‌ها از او كينه دارند. احقادا بدرية و خيبرية و حنينية ...

و همه اين‌ها يعني به محض اين‌كه پيامبر صلي‌الله عليه و آله و سلم رخت از جهان فاني بربندد، همه چيز براي سقيفه آماده است و اين همه يعني هيچ‌كس را ياراي دفاع از حريم حق ولايت نيست، جز زهرا سلام‌الله عليها ... و اين‌گونه است كه بانوي آفتاب به جنگ شب‌پرستان مي‌آيد ... فقط براي اين‌كه اسلام بماند.

******

وقتي خبر رسيد كه اولي فدك را غصب كرده‌ است، حضرت به مسجد آمد و خطبه خواند و يادآوري كرد آيات نور را: "و ورث سليمان داوود ..."1چطور پيامبران پيشين ارث مي‌گذارند و پيامبر آخرين ارث نمي‌گذارد؟

آن‌قدر بحث كرد و آيه و حديث و شاهد ‌آورد تا راه را آن‌چنان بر اولي بست كه مجبور شد براي حفظ آبرو و جاي‌گاه خودش هم كه شده، او را تصديق كند و قباله فدك را پس بدهد.

و اين تازه آغاز ماجرا بود و هنوز كار به برخورد با دومي نرسيده بود كه در برخورد نرم و منعطفانه با بانوان سابقه‌دار بود! آن‌چنان سابقه‌اي!

******

خواهر دومي و همسرش مسلمان شده‌اند و خود او هنوز مشرك است. پيش آن دو رفت، درحالي‌كه سوره طه تلاوت مي‌كردند. گفت: شايد شما از دين خود بيرون رفته‌ايد؟ جواب شنيد: اگر روزي بفهمي حق در ديني جز دين توست، چه خواهي كرد؟ شوهرخواهرش را لگدكوب كرد و خواهرش را هم كه مي‌خواست از همسرش دفاع كند، كتك زد تا جايي كه صورتش خوني شد.2

زماني كه زينب دختر رسول خدا صلي‌الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت، پيامبر صلي‌الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند او را با سلف صالحش عثمان‌بن‌مظعون ملحق كند. زنان با شنيدن اين سخنان گريستند. با تازيانه‌اي كه دستش بود، در حضور رسول خدا صلي‌الله عليه و آله و سلم شروع به كتك زدن زنان كرد كه با برخورد تند پيامبر صلي‌الله عليه و آله و سلم مواجه شد. حضرت تازيانه را از او گرفت و فرمود: تو را با زن‌ها چه كار؟ بگذار گريه كنند.3

سوده همسر رسول خدا صلي‌الله عليه و آله و سلم براي انجام كاري از خانه خارج شد و چون زن تنومندي بود، شناخته مي‌شد. او را ديد و گفت: اي سوده! از نظر و نگاه ما مخفي نمي‌ماني! مواظب باش چگونه بيرون مي‌آيي؟ سوده ماجرا را براي پيامبر صلي‌الله عليه و آله و سلم تعريف كرد. پيك وحي نازل شد... بعد پيامبر صلي‌الله عليه و آله و سلم فرمود: به شما اجازه داده شده است كه براي برآوردن حاجات از منزل خارج شويد.4

از زني كه نزد او در رفت و آمد بود، شكايتي شد و او آن زن را احضار كرد. وقتي خبر به زن رسيد، فرياد كشيد: مرا با عمر چه كار؟ ترسيد و در بين راه ناگهان درد زايمان گرفت و فرزندي را كه در شكم داشت، سقط كرد.5

******

حال ديگر مي‌تواني باور كني اگر بگويم همين فرد بدون اجازه به خانه‌اي وارد شد كه پيامبر و جبرئيل بي‌اجازه وارد نمي‌شدند ...

"اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به خانه‏هايى كه خانه‏هاى شما نيست، داخل مشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن سلام گوييد اين براى شما بهتر است باشد كه پند گيريد. و اگر كسى را در آن نيافتيد، پس داخل آن مشويد تا به شما اجازه داده شود و اگر به شما گفته شد برگرديد، برگرديد كه آن براى شما سزاوارتر است و خدا به آن‌چه انجام مى‏دهيد داناست."6

«هنگامي كه مردم با ابي‌بكر بيعت كردند، علي عليه‌السلام و زبير در خانه به مشورت مي‌پرداختند. اين مطلب به عمر‌بن خطاب رسيد و او پيش زهرا سلام‌الله عليها آمد و گفت: اي دختر رسول خدا صلي‌الله عليه و آله و سلم محبوب‌ترين فرد براي ما پدر توست و بعد از او، خود تو، اما به خدا سوگند اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين اجتماع ادامه يابد، دستور دهم خانه را بر آن‌ها بسوزانند.»۷

«عمر در روز بيعت به شكم فاطمه سلام‌الله عليها ضربه‌اي زد كه منجر به سقط شدن محسن از شكمش شد.»۸

آري ... اين‌ها را خودشان گفته‌اند ... در كتاب‌هاي معتبر خودشان .... كه وارد شد ... آن هم به زور ... و فاطمه سلام‌الله عليها ... ميان در و ديوار ... ضربتي به پهلو ... محسن شش ماهه ... اوباش مدينه ... قنفذ و غلاف شمشير و تازيانه ... كبودي بازو و سينه ... غسل و كفن و دفن شبانه ... اشك‌هاي مولا در چاه مدينه ... مدينه ... مدينه ... مدينه ...

بگذار باز بگويم ... بگذار باز روضه بخوانم ... بگذار داغ بشود اين سينه‌ها از سوز غمي كه در سينه مولا موج مي‌زد و صبر ... صبر ... صبر ...

******

مولا صبر كرد و گفت ... گفت و صبر كرد:

"مردم با ابوبكر بيعت كردند درحالي‌كه به خدا سوگند من از او سزاوارتر و شايسته‌تر بودم، ولي از ترس بازگشت و گرايش مردم به دوران كفر و جاهليت و كشيده شدن شمشيرها براي زدن گردن يك‌ديگر سكوت كردم."۹

مولا غربتش را فرياد كرد:

"دو كس راه صحيح پيمودند. آن كس كه با داشتن يار و ياور و نيروي كافي به‌پا خواست و پيروز شد و آن كس كه با نداشتن نيروي كافي كناره‌گيري كرد و مردم را راحت ساخت. اگر سخن گويم و حقم را مطالبه كنم، مي‌گويند بر رياست و حكومت حريص است و اگر دم نزنم و ساكت نشينم، مي‌گويند از مرگ مي‌ترسد. اما هيهات پس از آن همه جنگ‌ها و حوادث، به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ، از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است، اما من از علوم و حوادثي آگاهم كه اگر بگويم همانند طناب در چاه عميق به لرزه درمي‌آييد."۱۰

******

خدايا! پيامبر ما مگر پيامبر رحمت نيست؟ مگر رحمة‌للعالمين نخوانديش و نمي‌خوانيمش؟ هم‌او مگر به قاتل حمزه سيدالشهدا كه پيكرش را مثله كرده بود، نفرمود: بخشيدمت، اما برو جايي كه جلوي چشمم نباشي! چون با ديدنت داغ عمويم تازه مي‌شود! خدايا ... عجب صبري علي دارد كه قاتل زهرايش را سال‌ها جلوي چشمش تحمل مي‌كند! خداياااااااااااا ...

عجب صبري علي دارد كه سلام مي‌كند و جواب نمي‌شنود و وقتي هم علت را جويا مي‌شود، مي‌گويند حلقه اتصال ما به تو برداشته شده است و ما ديگر براي تو احترامي قائل نيستيم. خدايااااااااااا ...

عجب صبري علي دارد كه غيرت را فقط براي همسر معني نمي‌كند! غيرت در مرام علي عليه‌السلام فقط بايد براي دين خرج شود و او زهرايش را جانش را غيرتش را ناموسش را فداي دين مي‌كند ...

خدايا ... عجب صبري علي دارد ... كه در آن نيمه شب اين‌گونه مي‌خواند:

نفسي على زفراتها محبوسة

يا ليتها خرجت مع الزفرات

لا خير بعدكِ في الحياة، وإنّما

أبكي مخافة أن تطول حياتي۱۱

پي‌نوشت‌ها:

1. سوره نمل، آيه16.

2. تاريخ المدينه المنوره، ج1، ص348؛ انساب‌الاشراف، ج3،ص386.

3. مسند احمدبن‌حنبل؛ مستدرك علي صحيحين، ج3، ص21؛ شرح جامع ترمذي، ج4، ص75.

4. صحيح بخاري، ج1، ص67.

5. المصنف، ج 9، ص 485.

6. سوره نور، آيات 27 و 28.

7. تهذيب‌الكمال، ج 24 ص 533، ج 19 ص127، ج 10 ص17، ج 2 ص 530.

۸. الوافي بالوافي، ج 5، ص 347

۹. جامع‌الاحاديث، سيوطي، ج12، ص75؛ شرح الأخبار مغربي،  ج2، ص185، ح 529.

۱۰. نهج‌البلاغه، خطبه 5.

۱۱. از مرثیه‌های امیرالمومنین برای محبوبه‌اش. مقتل مقرم. صفحه ۲۶۵ 

منبع:

سخنراني استاد رائفي‌پور در فاطميه 91 مشهد و نيز توضيحات استادم در كلاس سير مطالعاتي كتب شهيدمطهري، بحث امامت و رهبري.

بعدنوشت:

رفرنس‌ها از منابع اهل سنت است ... باشد تا ديگر نگويند دري نبود و آتشی نبود و اتفاقي نيفتاد و آتش نزنند دل ما را ...


برچسب‌ها: حضرت زهرا سلام الله علیها, حضرت علي عليه السلام, حضرت رسول صلي الله
+نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت4:42توسط زهرا |
هواي سبك شدن بدجوري سنگينم كرده!

 

"گوشم صداي گسستن بند بند دلم را شنيد و چشمم قل‌قل چشمه‌سار عاشقي را به تماشا نشست و دلم ...

دلم قدم به قدم دنبال نگاهت آمد... هروله‌كنان...

زبانم سلام داد و قلبم تمناي پاسخ كرد...

همه‌ي همه‌ي همه‌ي وجودم نقش زمين شد...

دست نياز ذره‌اي سويت دراز شد و تو انگار منتظر بودي كه دست‌گيري كني...

بند بند دلم را با حضورت پيوند زدي و من دوباره تبلور يافتم..."

به گمانم چند روز قبل عيد بود كه در گوشه‌ي دفترچه‌اي اين چند جمله را ديدم! نمي‌دانم دقيقا كي اين‌ها را نوشته‌ام، از بس حافظه‌ام خوب است! فقط احتمال غريب به يقين مي‌دهم در حرم امام رئوف نوشته باشمش... شايد آخر شعبان سال 90 كه بعد از شش سال دوري، دل امام رضا، رضا شد و پذيرفت مرا...

حرفم نمي‌آمد اصلا با اين‌كه مسئله و موضوع زياد است اين روزها... خالي بودم و نمي‌دانستم با چه متني بايد وبلاگ را به روز كنم!

از ديشب اما هي اين جملات در ذهنم رژه رفتند و بالاخره كار خود را كردند!

دلم هواي ايوون طلا كرده! دلم هواي صحن و سرا كرده! هواي سبك شدن بدجوري سنگينم كرده!


برچسب‌ها: امام رضا, امام رئوف, ايوون طلا
+نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت21:22توسط سعيد |